أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
68
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
آدم افكند آدم بخفت بفرمود تا استخوانى از پهلوى چپ وى بگرفتند از آن استخوان حوّا را بيافريد بر صورت آدم باجمال تمام و حلّههاى بهشت درو پوشانيد و او را بانواع زينت بياراست بيامد و بر سر بالين « 1 » آدم بنشست چون آدم از خواب درآمد خواست تا دست به دو دراز كند فرشتگان گفتند : مكن ، گفت نه خداى تعالى او را از بهر من آفريد ؟ - گفتند : آرى و ليكن تا مهرش بدهى ، گفت : مهر اين چه باشد ؟ - گفتند : آنكه سه بار بر محمّد و آل محمّد صلوات فرستى ، گفت : محمّد كه باشد ؟ - گفتند : آخرين پيغمبران از فرزندان تو و اگر نه براى او بودى ترا نيافريدندى ، فرشتگان خواستند تا علم آدم را امتحان كنند گفتند : اين كيست ؟ - گفت : امرأة ، زنى است ، گفتند : چه نامست ؟ - گفت : حوّا ، گفتند : چرا حوّا خوانندش ؟ - گفت : لأنّها خلقت من حىّ ، از زندهء آفريدهاند او را ، گفتند : او را چرا آفريدند ؟ - گفت : تا با يكديگرمان سكون باشد . اين بهشت تا كدام بود ابو القاسم بلخى گفت : بستانى بود بهشت خلد نبود و درست آنست كه بهشت خلد بود و خلد و باقى آنست كه فانى نشود امّا چون خداى تعالى فنا بيافريند فانى شود پس خداى تعالى عين آن باز آفريند گويند كه : اگر بهشت خلد بودى انتقال روا نبودى ؛ نه چنين است آن را اخراج و انتقال نباشد كه بر وجه ثواب بعد قيام الساعه در آنجا شود و سمع به اين وارد است ، و اين بهشت در آسمان هفتم است و آنست كه رسول صلى اللّه عليه و آله در شب معراج درو رفت و بگرديد و گفت : عرضت علىّ الجنّة حتّى هممت ان اقطف من ثمراتها و عرضت علىّ النار حتّى اتّقيت حرّها بيدى ؛ بهشت بر من عرضه كردند تا كه قصد كردم كه ميوهء بهشت بچينم و دوزخ بر من عرضه كردند تا كه بدست از حرارت دوزخ احتراز كردم و اين نهى از خداى تعالى آدم را بر سبيل ندب بود از آنكه بدليل عقل معلوم شده است كه پيغمبران ارتكاب منهىّ عنه نكنند كه اگر كنند منفّر « 2 » بود از قبول قول ايشان .
--> ( 1 ) - - در نسخهء قديمى : « و بر سرينان » . ( 2 ) - - يعنى رماننده .